هوالشهید...
دیدار دانشجوئی با خانواده شهیدان
شهید قنبر علی پشمکی" بسیجی
سه بردار رضائی،شهیدان" قنبر علی و قربانعلی و محمدعلی..."ـ/
ام
کلثوم مادر قنبر علی، بچه اش را که شیر می داد، قنبر علی شیرخواره، ناز
دانه اش را روی زانو مینشاند، قربانعلی شش ماهه، کودک شیرین زبان همسایه،
توی بغل مادرش، می زد زیر گریه و خیز می رفت و خودش را می انداخت رو زانوی
مادر قنبرعلی بعد زار زار گریه می کرد. محمد علی سه ساله، شیرین بازی می
کرد و گاه شکلکی برای قربان، لبخندکی برای قنبرعلی...
مادر قربانعلی می گفت: نمی دانم، چرا قربان هم مثل محمد علی شیرم را پس می زند...
محمد
علی هم دو سال آزگار رو زانوی ام کلثوم بزرگ شد. یک جورائی ننه قربانعلی و
محمد علی حسودیش می شد. بچه هاش شیرش را پس می زدند. خودشان را می
انداختند تو بغل ام کلثوم. هر سه شدند بردار رضائی، از کوچه های تخشی محله،
بازی هفت سنگ، گرگم به هوا، همبازی و همکلاسی، پریدند، پشت کوه های سرکش
کردستان، همه جا همدوش و همسنگر هم بودند. محمد علی یک روز در حین آموزش در
مدرسه روستای تخشی محله، یه نارنجک، ضامنش بی هوا کشیده می شود. تمام.
محمد علی بزرگ تر از قربان و. قنبر بود. شدند دو نفر، تو کلاس تعلیمات
دینی، سال دوم راهنمائی، هم قسم می شوند که تا آخرین نفس با هم باشند. راهی
کردستان و منجیران، جزود بچه های گشت و شناسائی، همه جا همپای هم بودند.
گفتند قرار است یک عملیات بشود. مامور شدند بروند منطقه را شناسائی کنند.
ماه رمضان هم بود. سال 1363 همراه دو سه نفر دیگر می روند برای شناسائی،
حین گشت زنی در حین شناسائی، بر می خورند با یک گله گوسفند. سه تا چوپان
زن، با لباس کردی، به سرتیم شان می گویند: انگار این ها مشکوک می زنند. وسط
معرکه جنگ، گله و گوسفند و سه تا زن، کمی نزدیک تر می شوند. ناگهان زن ها
با کلاشینکف قلب قربانعلی را به رگبار می گیرند. در گیری آغاز می شود. زن
های منافق، لا بلای گوسفند ها کمین می زنند. بچه ها بی پناگاه، قربان علی
نقش بر زمین، به قنبر می گوید برید. من رو اینجا بزارید برید، قنبر می گوید
می مانم. همه میگویند می جنگیم تا آخرین نفس، یک مرتبه یک تیر به قلب قنبر
علی اصابت میکند. با سر می افتد به زمین، یک تکه پاره سنگ، چشمش را سوراخ
می کند. خون فواره می زند. یکی دیگر از بچه ها تیر میخورند. زن های منافق
در لابلای گوسفند ها ومیش ها و بز ها می گریزند. سه تا از بچه ها زخمی، سه
نفر هم سالم مانده اند. حاشیه کوهستانی منجیران، بچه های زخمی را کول می
کنند به طرف مقر، هیچ وسیله امادگری نبود. آمبلانس نمی توانست آنجا بیاید.
راه دور، تنگ و باریک، نیم ساعتی راه میروند. دمی دم می زنند. وقتی
قربانعلی و قنبر علی و را روی زمین می گذارند. هر دو شهید شده بودند...

مادر شهید

دیدار دانشجوئی برداران/ عصر پنجشنبه دهم آذز/ قبل نماز مغرب و عشاء منزل شهید پشمکی
معاونت پژوهشی و ارتباط فرهنگی بنیاد شهید استان گلستان
امتداد. خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان.
□ دیاررنج
رزمنده دیروز در جبهه فرهنگی امروز
طبقه بندی: فرهنگ، هنر و ادبیات مقاومت
همراز پروانه ها باشید

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در دوازدهم آذر ۱۳۸۹
|