قرآن حکیم.

آنانکه در راه خدا جهاد کردند و در آن جهاد و جنگ برای من زخمی و آزار دیده اند و پیوسته از آن رنج و زخم های جنگ در رنج و عذاب هستند. من در قیامت. همه گناهان آنها را می بخشم و در بهشت برای آنها جایگاه رفیع، و در جائی به آنها مسکن می دهم که درخت ها بسیار زیبا دارد و نهرهای روان و زیباتر زیر آن درختان جاری است و فرشتگانی که مدام تحت فرمان آنها باشند...

این پادش خدا به جهاد کنندگان است....

..../ـ*

یک طرف اشک. رهش بسته. یک سو خیال

من

نشوم ناله خود را دگر از مستی درد...

خواب بر سقف.

من در کف.

پاهایم همه در آتش.

من در تب.

وقت گل کردن عشق...

خانه شهدا که می رویم. / آرام می گیرم. / دردها رو از یاد می برم. / وسط برنامه یک مرتبه داغ میکنم. خیس عرق، می سوزم. در را که باز کنم. صدای بهم خوردن آهن موج می اندازد در ضبط برنامه.  دوربین دار داغ می کند. عصبانی نگاهم/ تب می کنم. داغ داغ. / باید بروم./ در راه باز می کنم. /«قریچ» / صدای در. تیموری/ کات. دوربین داد میزند تو آخر شهید نمی شوی من از شرت خلاص بشم. /مادر شهید میخندد. حمید میگوید. این را عراقی ها زده اند. سرته اش رو بهم چسباندند. /صد تا ترکش/ ش م و/  موج/  من می خندم./من سرم درد می کند. همه میخندند. پدر شهید می گوید. این چی هست.؟/ شمر / همه میزنند. زیر خنده/ شمر نه پدر جان/ این یعنی مخفف شیمیائی/ من میزنم بیرون. حمید دارد علیه من جو سازی می کند. من بدنم گر گرفته/ یک باره سرد می شود./ لرز/ بدنم می لرزد./ خودم را جمع می کنم./... هرروز

وقت گل کردن خورشید....

ایام رنجزای من. این روزها. همه تب شده ام. می سوزم.

همه درد شده ام.

فریاد.

همه اشک شده ام.

غربت.

دلتنگ تر از هر شب.

شب دیگر باز از راه می رسد.

درد.

تب.

آتش شده ام.

من.

حالا دیگر  اگر کسی زنگ بزند. فوری بیا/ با هر حال باید بروم. اگر بگویم. حالم خوب نیست. دادشان هوا میرود. یک روز حاجی گفت: همش غیبت. می پرسیم کجاست. میگویند. حالش بد است. گفتم بخدا روم سیاه دست خودم که نیست. گفت من در حیرتم که تو چرا زنده ائی.

سعید می گوید. چقدر درد. چقدر تو حالت خراب می شود. چکار کنم. بگویم. نشود. به خدا بگویم. عاشقای را مسکوت بگذارد. بگویم. عشقبازی را بگذارم . بروم لات بازی. می خندد. من هم میخندم. سعیدسرفه میکند. من نفس م میگیرد.

حنجره ام. این روزها. خیلی خسته است.

سیستم ایمنی نا امن.

دست خودم که نیست. همه غر می زنند. چکار کنم آخر. بگویمش نیا. نباش.

همینکه تب خال میزنه. مثل بچه های اطلاعات شناسائی. که لو میروند. در خط دشمن. نمی دانند کجا فرار کنند که گیر نیفتند. من هم همینطور.

نا امن که می شوم.

هر جا که پا میگذارم.

میدان مین نامنظم.

هادی گفت: خوبی.

گفتم: آری.!

اما هیچ م نبودم بیدرد. امروز. دیشب. از اینهمه درد

من چقدر خوش بودم.

خوش.

عید است آخر.

میگوید. تکلیف پایت را روشن کن.

گفتم. چکار کنم. بروم قطع کنم. من میسازم.

گفت: میسوزی.

گفتم: تب. درد. رنج. خوابی که همه شب چسبیده به سقف. 

گفتم: عشق...

همراز پروانه ها باشید.

 عیدتان خوش. عید عاشقان

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در سوم آذر ۱۳۸۹ |