در گشودند به باغ.

من دلشده را

به سراپرده رنگین تماشا بردند.

با زبان بلبل خواندم.

در سماع شب سروستان...

( با شهیدان

دست افشاندم.

در حورخانه پر نقش هزار آینه اش

خویشتن را

به هزار سیما دیدم.

با لب آینه خندیم.

.

.

من مجنون شده را...

من دلشده را به باغ تماشا بردند...

به بهشت...

بهشت را به بها می دهند نه به بهانه/ بهای بهشت خون است....

راستا./ بهشت./

نم نم پایم قصد رفتن دارد. نم نم پام قصد رفتن دارد. بی من./ بی معرفتی است دیگر./ گفتم باشد./ تو هم برو./ همه رفتند و ما موندیم./ دست رفت./ رفقا رفتند./ حبیب رفت./ فرمانده که رفت تو گوئی کسی دیگر نیست./ آنها که ماندند./ قصد زندگی کردند./ گفتم: تو برو قاصد ما باش. برو...دلش بریم تنگ می شود. دلم برایش می سوزد. چه روزهای که با هم بودیم./ یک روز گفت: تو اینهمه پای زخمی را آزارش میدهدی روز قیامت شاکی می شود. گفتم./ من هزاران برگ داستان شهدا را با یک انگشت زخمی نوشتم شاکی نشد./گفت: اون هم علیه ات اقامه دعوا خواهد کرد./ گفتم من همه کار ها رو تنها با یک انگشت سبابه زخمی و نیمه جان می نویسم. هزار برگ/  شاید گذاشته اند برای اینکه کار شهدا روی زمین نخوابد./گفت: خیلی ظالمی/ خدا تو را نبخشد/ گفتم مارا ازین حرفا نترسان/ ما که روز قیامت یک عالمه شاکی داریم/ تو  هم حالا صف شاکیان ما باش... حالا می توانید برای قسمتی از ما اقامه عدل کنید... بسمالله

هادی می گوید"/: این طور خدا تو را نمی بخشد./ تو داری ظلم می کنی. حق عدل این نیست. "/ گفتم خدا شاهد است که دیگر بیزارم از هر چه قیچی و تیغ/ حالا دیگر  راه هم نمی توانم بروم. /حسابی کرخ شد. چکار باید می کردم. من هم آدم هستم. هی تیغ هی جیغ دیگر بریدم. کم آوردم. نرفتم پی درمانش/ گفتم بزار خودش هر کاری خواست بکند. گفت: اینقدر ترکش ها حجم شان زیاد است که امروز به این دست بزنید. فردا یکی دیگر یقه ات را خواهد گرفت./ چاره ائی جز تحملش نداری. /من هم جرم من فقط تحمل بود. / من از کجا میدانستم. که می پوسد. و استخوان هایم ورم میکند. /امروز یکی از بچه ها ی شیمیائی  با گوشی اش حال می کرد. گفت: خون / ش م/ ر/ ... عذر تقصیر.. ببخشید.... .

  پیوست: السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین الشهید کربلا...

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ |