اعزام.....



محض ریا که بعد حرفی نباشه....



سنگر...

همه فضا بیش از یه مترو نیم نبود با سقفی یک متر و بیست، شاید کمتر، اما اونجا دلی نمی گرفت... قفسی نبود. دردی نبود. عشق بود عید بود ... عید عاشقان.... اما امروز همه این شهر همه این سیاره رنج، قفسی تنگ، دیاررنج قفسی تنگ به وسعت دنیا....

تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند....

سینه ام پر شده از انرژی + انتظار = پرواز




نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در ششم آبان ۱۳۸۹ |