بسمارب الشهدا... « یا فاطمه الزهراء...(ع)»
یا زهراء...
هوا که تاریک شد. بسیجی ها یک صدا فریاد کشیدند: یازهرا... یازهرا... یازهرا...
یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا...
یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... یازهرا... صیح عراقی ها تسلیم شدند.
اونجا که مارو انداختند تو سلول، سی نفر تو یک دخمه کوچک، ده متری، تمام شبانه روز رو باید سرپا بودیم. گرم و تفتیده" نفس ها بند انداخته بود. گرسنه و تشنه" آخه ما سی نفر تو آسایشگاه بیست جاسوس را بد جوری کتک زده بودیم. میگم بد جور تا سرحد مرگ زده بودیم شون" اونا تو آسایشگاه جان بچه ها رو به لب شون رسونده بودند. باج خواهی و جاسوسی و فحاشی به بسیجی ها، یه روز عصر که زیر کولر خوابیده بودند. پتو انداختیم رو سرشون تا حد مرگ بردیم شون" بعد شکستند و خرد شدند"عراقی ها صد برابرش مارو کتک زدند و آنداختند تو سلول"سی نفر در ده متر"/بدون آب و غذا "/ سه روز"/ شب دوم"/بچه های بسیجی حدود چهار صد نفر"از وقت نماز مغرب"فریاد کشیدند"یازهرا... پشت سر هم داد می زدند... یازهرایازهرایازهرایازهرایازهرایازهرایازهرایازهرایازهرا... تا صبح نماز عراقی ها تسلیم شدند.
آزاد شدیم...
عراقی ها می گفتند" بسیجی وقتی که گفت: یازهرا... یعنی اینکه ترمز بریده....
هر جا که کار گره می خورد" بن بست که بود" جان که می خواست....

ساعت شش"طبقه چهار"واحد هفت
رسول مهمان"
بنیاد شهادت
پی نوشت:
یکی از بچه ها برا اولین بار که وارد بنیاد شهادت شد" سرزمین دیاررنج" ایستاد و متحیر گفت" ازین دخمه کوچک دنیا رو سرک می کشید."
پس چی"؟ بسیجی یعنی سادگی...
بزار بگم این فرش هم که هست. هزار تومان حبیب داد. فرش رو 800 تومان خریدیم. و .... ماجرا دارد.... " آنقدر مهمان شهید دیده این فرش که قابل شمارش نیست. وای از حبیب" که برا اولین بار تو یه اتاق کاهگلی پهن کرد. چقدر می خندید... می گفت تریپ این فرش و دیدار ها اصلا با هم نمیان" و محمد "اصغر"نصرت" حالا این یک فرش کهنه نیست یک خاطره بزرگ از تاریخ جنگ است.
چه شهدای را که بخودش ندید...!
گاهی این روزها احساس غریبی دارم. انگار همان باز دهه شصت است. همان بچه ها.... همان صداقت و همان سادگی همان عشق همان آرمان ها... با این فرش کهنه
*************************
بغض نوشت:
کهنه ترم
کهنه تر از پوتین های پوسیده ات...
اما شعر می گویم
برای تو
شعرهای قشنگ.
قشنگ تر از خودم.
تا حسودی کنند...
فرشتگان
و
سرک بکشند
به تماشا
.
.
.
از بهشت"
به ارواح طیبه شهداء صلوات*-
آدم گاهی بد جور دلتنگ شون میشه... چه می شد~ ما هم شهید می شدیم.~ اونا می موندند!~ و دلتنگ ما می شدند.... آه... ~~~
میشه ما هم یه روز شهید ازین دنیا بریم~~ مگه ما دل نداریم خدا~~~~