نگفتم نرو...

گفت دارم برای خدا می روم. یه تک خونه وسط بیابان با دو تا بچه سه ماه و دو ساله، د.و ماه که زندگی کردم رفت... رفت و برگشت آنقدر رفت که چند سالی کشید. نمیدانم. اگه نمی زاشتم که بره اگه تصادف میکرد و کشته می شد من چه جوابی به خدا داشتم که بگم....

انگار ما همش شش ماه با هم زندگی کردیم.

آخرین بار که داشت میرفت، انگار قلبم را، دلم را، همه وجودم را، هستی ام را، کنده بود و داشت با خودش می برد... گفت فقط برای خدا، گفت امام همش ورد زبان دلش امام خمینی بود. من وقتی از امامش میگفت گریه ام می گرفت. و نرم نرم می گریستم. محمد تو نمی مانی من تنها میشم. تو شهید می شید. یک درخت انار تو حیایط کاشت، حیاط که چی بگم. تا چشم کار میکرد بیابان بود. دور برم هیچ خانه ائی نبود. آخرین بار که رفت تو اتوبوس گمش کردیم. آنقدر سرک کشیدم تو این اتوبوس ها که گردنم داشت می شکست. تو دلم هی د اد می زدم پس تو کجائی؟

خودت رو بهم نشون بده محمد من...  یه مرتبه کنار اتوبوس ایستاده بودم که صدا شیشه به گوشم خورد برگشتم دیدم سربند سرخ یا حسین.... اصلا یه جورائی انگار داشت میرفت برا شهادت و رفت ....

همسر شهید : محمد علی حاجیلری

شهید محمد" قبل شهادتش درخت اناری کاشته بود که امشب همه بچه ها"خواهران بردارن"  نفری یه دونه ازون انار نصیبشون شد...

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود" اینها راوین حقیقی کربلا هستند....



سمت چپ: شهید محمد علی حاجیلری

سمت راست: سردار شهید علی اصغر عبدالحسینی
نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در سی ام مهر ۱۳۸۹ |