لبخندهای خاکی/
بچه ها دورش جمع شده بودند. فرمانده حیران بود . کوتاه هم نمی امد. آرپیچی زن گردان جلوی فرمانده ایستاد فرمانده گفت به من مربوط نیست «مسئولیتش با خودت ».
به گزارش بلاغ-غلامعلی نسائی / فرمانده ، نمی گذاشت بیاید عملیات،میگفت خیلی کوچک است.میترسد بقیه را لو بدهد و موجب درد سر بچه های دیگر شود.بهتراست پشت جبهه بماند و و برای بچه ها بعد عملیات چای درست کند.
فرمانده میگفت :اصلا بیاد براش مرخصی رد کنم که برگردد به خانه ، اینطوری هم برای خودش بهتراست و هم خیال ما راحت می شود.
رزمنده کوچک هم در همین حین گریه و زاری می کرد ،خواهش میکرد ،من باید بیام فرمانده ، از کجا معلوم که بترسم قسم میخورم که نترسم ، به فاطمه زهرا (س) نمی ترسم ، من دیگر بزرگ شدم.
پدرم کلی من را امتحان کرد .او هم اول میگفت: تو خیلی بچه ای میترسی ، برای همین نصف شب من را فرستاد شالیزار تا زمین کشاورزی را آب ببندم ، تا صبح همانجا در بیابان ماندم ، سه شبانه روز آنجا بمانم ، منم رفتم خوابیدم کار کردم ، سه تا نان هم با خودم برده بودم ، بعد ننه ام گریه افتاد آمد دنبالم .پدرم هم راضی شد تا به جبهه بیایم .اما باز اینجا تو به من گیر میدی ؟
فرمانده توجه ای نکرد و بچه ها را به خط کرد. برای عملیات پسرک داد می کشید .روی خاک می غلطید.اگر نیام ... وای به حالت فرمانده ،پیش فاطمه زهرا از دستت شکایت میکنم.میدم خدا زندانیت کنه.
بچه ها دورش جمع شده بودند. فرمانده حیران بود . کوتاه هم نمی امد. آرپیچی زن گردان جلوی فرمانده ایستاد فرمانده گفت به من مربوط نیست «مسئولیتش با خودت » آرپیچی زن پسر را از روی خاک بلند کرد. لبخندی زد. پسراشک هایش را که با گرد و غبار صورت نو رسته اش را گلی کرده بود با سر آستین پاک کرد هنوز هق هق میزد .
بچه ها دل به خطر زدند و رفتند بر دشمن یورش بردند. خط شکست.
فرمانده زخمی روی دوش پسر، پسر میگفت : فرمانده نترس ، میبرمت، می رسانمت عقب. گریه زاری نکن لو میریم ها ، پسر میگفت فرمانده من مسئولم شما را برسانم یه جای امن »