والفجر 8 /
گردان يا رسول(ص) پیش از عمليات «والفجر 8» راهي درياي خزر شد. يک دورهی فشردهی آموزش غواصي را به فرماندهي حاجبصير، در درياي خزر گذراندیم و سپس از همانجا به جبههی بهمنشير، دور از چشم آواکسها و ماهوارههاي جاسوسي آمريکا، در روستاي متروکهي خسروآباد، روبهروي «مسجد فاو» و حاشيهی نهرجاسم مستقر شديم.
از اولين روزي که پايمان به بهمنشير باز شد، منطقه قفل شد و هيچيک حق بيرون رفتن از خسروآباد را نداشتيم. هوش و درايت فرماندهان با ايمان و شجاع لشکر ويژهی خطشکن «25 کربلا»، ضريب امنيت را بسیار بالا برده بود. هيچکس به ديگري؛ حتي به بهترين دوست خود، کوچکترين و پيشپاافتادهترين اطلاعاتي را نميداد. نميشناسم، نميدانم، ورد زبان بچهها بود. همهی بچهها رازداری میکردند و به همین خاطر هیچ اطلاعاتی درز نمیکرد.
آموزش، سخت و نفسگير آغاز شد. سرماي شديد رودخانهی بهمنشير، استخوان را ميترکاند. هرچند نیروهای آموزشی خود شمالی و دریادیده بودند، ولی آنجا دنیای دیگری بود. هرگز به مخیلهی تاریک دشمن نمیآمد که ایرانیها بخواهند به چنین کار دیوانهواری دست بزنند و شناکنان از رودخانهی خروشان بهمنشیر بگذرند.
توي روستاي چوبده و بین نخلستانهای سربهفلککشیده، لباس غواصي را ميپوشيديم و حدود صد متري را با تجهیزات کامل توي گلولاي طي ميکرديم تا به کنار نهر برسیم. در گروههای پانزده نفره و با لباس غواصي، بيسيم، اسلحه و تجهيزات کامل براي يک عمليات همراه حاجبصیر به آب میزدیم، تا نزديک دشمن ميرفتیم و برميگشتیم؛ مسيري که ما را برای شب عمليات، کاربلدتر و مقاومتر ميکرد. بايد روزی دوبار عرض رودخانه را میرفتیم و برمیگشتیم. بچههایی که این آموزش سخت را تحمل میکردند، جزو خطشکنهای عملیات محسوب میشدند. وقتي ميرفتيم توي آب، داندنهايمان بههم ميخوردند و بدنهایمان براي مدتي بيحس ميشدند. آب چنان سرد بود که تمام بدن برای لحظههایی لمس و بيرمق میشد. تنها چیزی که بچهها را گرم میکرد و حرکت میداد، توکل به خدا بود و عشق به امام حسين(ع)، اما بعضی از بچهها میبریدند و باید از گروه بیرون میرفتند. خودشان هم نميخواستند، اما چارهاي نبود. «ابوطالب جلالي» بچهی کوهستان بهشهر، رباط پایش صدمه ديد. توی آب پایش میگرفت. «محمدزمان کرمي» به حاجبصير گفت: «پای ابوطالب زخمي است. شب عمليات ميماند و دردسرساز ميشود. هرچه به او ميگویيم که با گروه دوم، با قايق بيايد، قبول نميکند و ميگويد، من تا آخرش هستم.»
حاجبصير خواستش. ابوطالب گفت: «حاجي! بهخدا قسم ميخورم که اگر دستوپا گير شدم، دامنگیر بچهها نشوم و خودم را توی آب خفه کنم. قسم میخورم که اگر خواستم غرق بشوم، دست کسي را نگيرم تا آب من را ببرد.»
بعد به گریه افتاد و اشکهایش دل حاجحسين را نرم کرد.
وقتي بچهها از آب بيرون ميآمدند، قدرت نداشتند که اشناير، فين، عينک و ماسک غواصي را از تن جدا کنند. بچههاي تدارکات، توي بشکه آب گرم ميکردند تا وقتی رزمندهها از آب بيرون ميآیند، دستشان را بزنند توی آب گرم و يک ذره حس و حال بگيرند، گرم بشوند و لباسشان را درآورند. حاجبصير هم خودش توي دهان بچهها عسل ميريخت. ليوان چاي را ميگذاشت جلوي دهانشان تا بخورند و گرم شوند.
پس از هفتاد روز آموزش سخت و نفسگير، نيروها بهسمت بوفلفل حرکت کردند. روبهروی شهر فاو مستقر شدیم. هوا داشت تاريک ميشد که حاجي سه نامهی محرمانه بهم داد تا براي فرماندهان گروهان 1، «يحيي خاکي»، گروهان 2، «نژادبخش» و گروهان 3، «علياصغر بصير» ببرم. زود رفتم و برگشتم. فضا عاشورایی شده بود و هرکس مشغول کاري بود. يکي نماز ميخواند، آن يکي قرآن میخواند و استغفار میکرد. هیچکس بيکار نبود. حاجحسین بصیر پیش از عملیات اتمام حجت کرد، ولی مگر گريهی بچهها ميگذاشت که حاجحسين حرفش را تمام کند؟ بغض گلوي حاجحسين را هم گرفته بود و ديگر نتوانست حرف بزند. بچهها دربارهی عمليات هم توجيه شدند. کمکم وقت بستن سربندها رسيد. بچهها یکديگر را بغل ميکردند، حلاليت ميطلبيدند و در آغوش همديگر زارزار گريه میکردند. يکييکي قرآن را میبوسیدند و از زير قرآن رد میشدند. «یا علی(ع) مولا میخواندند و میرفتند سمت نخلستانهای اروندکنار. با حاجحسين کنار ستون پیش میرفتیم. طولي نکشید که به زیر اسکله رسیدیم. هر گروه پانزده نفره باید طنابش را گره میزد و وارد اروند وحشي میشد. پيشبيني کرده بودند اروند آرام است و در حالت مد قرار دارد. در اين وضع آب طغيان ندارد و غواصها ميتوانند بهراحتی از عرض اروند بگذرند.
گروهانهای یک، دو و سه همه آماده بودند. بچهها طنابها را انداختند. اعضای يکي از گروهها براي گرفتن گره اول طناب، بحث ميکردند. هر کس گره اول را میگرفت، جلوي ستون بود و بيشترين خطر متوجه او میشد. همه براي خطر کردن دعوا میکردند و هريک از بچهها مدعي بود که من اول هستم. برای اینکه دل هیچ عاشقی نشکند، یکی از بچهها سربند يازهرا(س) را از پيشانياش باز کرد و به گره اول بست، حضرت فاطمه الزهرا(س) جلودار نيروها شد. اخمها همه باز شد. همهی گروهها، گره اول طناب را سپردند به دستهاي مهربان بانوي هر دو عالم. بچهها دل سپردند به عشق و زدند به آب. حدود صد متری که پیش رفتيم، اروند آرام، ناگهان وحشي شد؛ جوریکه در تمام مدت آموزش، چنین حالتی را از رود ندیده بودیم. رودخانه طغيان کرد. ناگهان مه سطح رودخانه را پوشاند و نرمنرم روی صورت بچهها نشست. صداي ابوطالب جلالی به گوش رسید که داشت محمدزمان را صدا ميکرد.
- من کارم تمام است، خداحافظ رفقا! من رفتم. خداحافظ...
محمدزمان دست ابوطالب را گرفت و 150متري با خودش کشيد. اما دیگر محمد توانش را از دست داد. ابوطلب التماس ميکرد که رهايش کند... و رها شد. سرش را میکرد زير آب تا کسي صداي نالهاش را نشنود.
دست بچهها يکييکي از گرهها کنده میشد. آب، صداي نالهی بچهها را ميگرفت و نميگذاشت به گوش عراقيها برسد. همهی بچهها با هم همقسم شده بودند که اگر کسي خواست غرق بشود و خواست فرياد بزند، رفيقش سرش را فرو کند زير آب و حالا در دویستمتری عرض رودخانه، جنازهی بچهها يکييکي روي آب شناور میشد. کولهپشتي، مهمات، اسلحه، بيسيم، و تجهیزات سنگین بچهها، هرکدام چهل کيلو وزن داشت. شهيد «رجبي» تيربار گرينف با چهار نوار فشنگ سنگين داشت و بعضيها آر.پي.جي. از هر گروه پانزده نفره، تنها هفت، هشت نفر توانستند خودشان را به اسکله برسانند؛ بقيه همه شهيد شدند.
هنوز چند دقيقه به اعلام رمز عمليات مانده بود. يک عراقي با خيالي آسوده، يک دست سيگار و يک دست آفتابه، يک اسلحهی کلاشينکوف روي شانه انداخته بود و به سمت رودخانه میآمد. بدون کوچکترين دلواپسيای نشست، آفتابهاش را پر کرد و از سينهکش خاکريز بالا رفت. گفتم: «حاجي! اين عراقيها امشب خيلي بيخيالند. انگار نه انگار که بچههایمان تا چند دقيقهی ديگر روي سرشان خراب میشوند.»
حاجي گفت: «آنكه بايد کور و کرشان بکند، کار خودش را کرده، ما چهکارهایم؟»
ساعت از ده گذشته بود که قرارگاه رمز را اعلام کرد. دهنی بیسیم را گذاشتم روي بلندگوي دستي. طنین«يا فاطمه الزهرا(س)»، بچههای گردان خطشکن يا رسول الله(ص) را از جا کند و توپخانهی ایران موجی از آتش و وحشت برای دشمن بهراه انداخت.
خط اول شکست و طولي نکشيد که بچههاي لشکر 25 کربلا روبهروي منارهی فاو مستقر شدند. «مرتضي قرباني»، شهيد «صادق مکتبي»، شهيد «محمدرضا عسگري» و حاجبصير، پرچم آقا عليبن موسيالرضا(ع) را بر فراز مناره برافراشتند.
دشمن چنان ضربهی هولناکي خورده بود که توان پاتک نداشت و سردرگم شده بود. بچهها سنگرها را پاکسازي کردند و اسرا را به عقب بردند. شب دوم، خط دوم و شب سوم، خط سوم دشمن هم شکسته شد. روز استراحت ميکردیم و شب پیش ميرفتيم. شب سوم، روبهروي کارخانهی نمک بودیم که متوجه شديم عدهای بسیجی در سمت راست ما و کمي جلوتر دارند تکبير ميگويند. همه خوشحال شديم که نيروهاي لشکر «امام حسين(ع)» به گردان ما الحاق شدهاند. به سمتشان رفتیم. حدود پنجاه متريشان، ناگهان حاجحسين ايستاد و داد زد: «اي خدا! اينها دشمنند. بزنيدشان.»
من گفتم: «حاجي! اينها دشمن نيستند، دارند یا فاطمهالزهرا(س) و اللهاکبر ميگويند. گمانم نيروهاي لشکر امام حسين(ع) باشند.»
حاجبصير فرياد کشيد: «بچهها! بهشان مهلت ندهيد.»
و خودش شروع کرد به تيراندازي. یکدفعه چهارلولهاي عراقي، بارانی از گلوله بر سرمان ریختند. آر.پی.جیزنها تانکهای عراقی را فراری دادند و جنگ تنبهتن آغاز شد. درگيري شديد شد و تا يکي دو ساعت، آنقدر تيراندازي کرديم که زمينگير شدند. نصفشان را اسير گرفتيم و رفتيم جلو. شب سردي بود. نماز صبح را خواندیم و مستقر شديم.
شب ششم، عراق پاتک سنگيني کرد. تا صبح کلي شهيد داديم. تعداد زيادي هم مجروح شدند. ارکان گردان بههم ريخت؛ بايد دوباره سازماندهي ميشدیم. حاجبصير گردان را ساماندهي کرد. از جمع يک گردان، فقط يک گروهان مانده بود. از پس آن پيروزي شبهاي اوليه، فشار شديد دشمن ما را حسابي زمينگير کرد. توان نظامي دشمن نسبتبه اول عمليات بهطور باورنکردني بالا رفته بود.
حدود ساعت ده صبح بود که يک گروهان از بچههاي آمل، بابل، محمودآباد و فريدونکنار بهمان ملحق شدند. از اين نود نفر، چهل نفرشان آملي بودند. .هوا بهشدت سرد شده بود و باران نرمنرم ميباريد. بيشتر منطقه پوشيده از نيزار و مرداب بود. با حاجحسين در يک سنگر کوچک که سقفی حلبي داشت، سر يک سهراهي نشسته بودیم. حاجبصير گفت: «عليآقا! برو نيروها را مستقر کن و بيا.»
ظهر بود. ناهار بچهها کيک و کلوچه بود. نه از سنگر خبری بود، نه از پتو. هر دو، سه نفر کنار تلهاي خاکي، درهم فرو رفته و خود را گلوله کرده بودند. تنها مسير رفتوآمد، يک راه باريک بود که دو طرفش نيزار بود. دشمن هم مرتب ميکوبيد. نيروهاي تازهنفس را بلند کردم تا در نقطههايی که حاجبصير گفته بود، مستقر کنم. هنوز چند قدم نرفته بوديم که يک خمپاره، نشست وسط ستون و هشت رزمندهی آملي شهيد شدند. کمي جلوتر تکتیراندازهای عراقی، پیشانی دوتا از بچهها را هدف قرار دادند. خمپارهها جنازهی شهدا را تکهتکه میکردند. فرياد کشيدم: «بچههايی که از يک شهر و روستا هستند، يک جا جمع نشوند، پشتسرهم توي ستون نباشند.»
کسي گوشش بدهکار نبود. ميگفتند: «اينطور شهيد شدن، عاشقانهتر است. چه خوب که ما را در شهرمان دستهجمعي تشيیع کنند.»
نيروها را جلو بردم، مستقر کردم و برگشتم سهراهي. حاجبصير، خيس و خسته، بيسيم به دست، دلگير و مقتدر نشسته بود. گفت: «چی شد عليآقا؟»
جریان را گفتم. حاجی گوشي را چسباند به پيشانياش و آرام شروع کرد به گريه. من هم به گريه افتادم. يک ساعت نگذشته بود که «قاسمي»، بيسيمچي تازهنفس، بيسم زد و گفت: «عليجان! ما رفتيم کربلا. خداحافظ، خداحافظ.»
بيسيم خاموش شد. ساعت دو بعدازظهر بود و دشمن یکسره میکوبید. درگيري آغاز شد، يک ساعت که ميجنگيديم. دشمن خسته ميشد و سکوتي سخت برقرار ميشد. مجبور بوديم که صرفهجویي کنيم و بيهدف شليک نکنيم.
نزديکیهاي غروب بود که متوجه شديم در محاصرهایم. شب را بهسختي گذرانديم. صبح که شد، هر سي ثانيه يک خمپاره ميزدند. آنقدر ميکوبيدند که زمين ميلرزيد. خبری از آب و غذا نبود. توي آن سنگر کوچک، چشمانمان را ميبستيم و اطرافمان را که خمپاره و توپ ميخورد، تصور ميکرديم.
غروب فردا، بیحال و بيرمق نماز را خوانديم و حاجي شروع کرد به خواندن زيارت عاشورا. حس و حال غريبي پيدا کرده بوديم. توي حال خودم بودم که يک خمپاره نشست بيست سانتي جلوي سنگر. نگاه کردم. از اطرافش دود بلند ميشد. توي دلم شمردم، «يک، دو، سه». منفجر نشد. هنوز گیج بودم که خمپارهی دوم هم بیصدا به زمین نشست. خواستم حاجبصير را از حال خودش بيرون بياورم، ولی دلم نیامد. خمپارهی سوم لب حلب را گرفت و پرتش کرد آن طرف. خاک و گل ريخت روي سرمان. حاجبصير گفت: «عليآقا! چي شد؟»
گفتم: «حاجي! خمپارهی سوم هم منفجر نشد.»
خمپارهها یکی یکی فرود میآمدند. شمردم؛ هفت، هشت، نه، ده... بيست، بیستويک. گفتم: «میبینی حاجی؟! 21 خمپاره به زمین خوردند و منفجر نشدند. گمانم اين يارو ماسورهی خمپارهها را نکشيده.»
حاجحسين مکثي کرد و گفت: «نه عليجان! اشتباه ميکني. آنكه نميخواهد این خمپارهها منفجر بشوند، نمیگذارد. اوست که ماسوره را نميکشد؛ وگرنه اين نامردها ماسوره را ميکشند.»
واقعا همينطور بود. معجزهی خدا را بارها توي چنين صحنههاي غريبي با چشم ديده بودم و به حاجبصير هم اعتماد کامل داشتم. شب سوم، گرسنگي، تشنگي و سرما همه را کلافه کرده بود و بيشتر زخميها از شدت درد شهيد شده بودند. حاجي هم از اينكه نميتوانست نيروهايش را از محاصره خارج کند، ناراحت بود. صبح فردا فرمانده عراقي روي فرکانس بيسيم آمد و ما را دعوت به تسليم کرد. حاجي داد زد: «برو گمشو لعنتي!»
حاجي چنان محکم حرف ميزد که عراقيها فکر ميکردند ما را توي ييلاق و قشلاق، محاصره کردهاند. خداوند آرامش عجیبی به ما داده بود.
توي يک راس الخطي هستيم که دور تا دورمان عراقياند، باتلاق است، نميتوانند جلو بيايند، فقط يک راه دارند، ما داريم سه شبانه روز مقاومت ميکنيم، يک جاده باريک، توي نيزار به صورت مثلثي، من و حاجي نوک اين کمين در محاصره ائيم، بچههاي «گردان يا رسول الله(ص)» کنار يک تپههاي کوچک، سنگرهاي حفره روباهي کندهاند. بدون سرپناه مقاومت ميکنند.
نگاه کردم به حاجي. ديدم تکيه داده به ديوار سنگر و از دهانش خون آمده. معدهاش از گرسنگي خونريزي کرده بود. از دست هيچکداممان کاري برنميآمد. گفتم: «حاجي! يک چيزي بخور. سه روز است که چيزي نخوردهاي.»
با بيحالي نگاهي کرد و لبخند زد. گفت: «تو خوردهاي؟ اصلا چيزي هست که بخوريم؟ بچهها چي خوردهاند؟»
سرم را انداختم پایين و خجالت کشيدم. اين سه روز من خودم چندتایی کلوچه خورده بودم، اما حاجي لب به غذا نزده بود. پوتين حاجي را از پايش درآوردم. پاهايش توي پوتين جمع شده بودند. مثل پایی که توي گچ گرفته باشند، مچاله شده بود. از سرما خونمرده و لمس شده بود. انگشتان پايش را ماساژ دادم تا کمی گرم شوند. هوا بهحدي سرد بود که دست و پاي خودم هم لمس شده بودند. حسي براي کسي باقی نمانده بود. حدس ما اين بود که اگر تا شب از محاصره بيرون نيايم، همه از گرسنگي و تشنگي شهيد خواهيم شد. باران نمنم ميباريد. بعضي از بچهها کلاه آهنيشان را گذاشته بودند زیر باران تا آب جمع کنند. هنوز نيم ساعت از درآوردن پوتين حاجي نگذشته بود که يک توپ خورد کنار سنگر و گلولاي را روی سرمان ريخت. گلولاي که نشست، ديدم يک پاکت شير افتاده جلويمان، توي سنگر. یک شير پاکتي سهگوش. برش داشتم، نگاهش کردم و گلولاي را از رويش پاک کردم. میخواستم ببینم مال کیست؟ حاجحسين خنديد و با بيرمقي گفت: «چيه عليجان! داري تاريخ انقضایش را نگاه ميکني؟»
خنديدم و گفتم: «نه حاجي! دارم همينطوری نگاهش ميکنم. راستی! نکند مال چند سال پيش باشد؟»
حاجي گفت: «نه عليجان! مال همين چند روز پيش است؛ مال بچههاي خودمان که اينجا قتل عام شدند.»
ناگهان گلويم خشکيد و بغضم ترکيد. پاکت شير را باز کردم و دادم دست حاج حسين. گفتم: «يک جرعه بخور حاجي تا بتواني حرف بزني. حاجي! دیگر رمقي برایت باقي نمانده.»
حاجحسين پاکت شير را گرفت، برد جلوي دهانش و آورد پایين. از دستش گرفتم و گذاشتم جلو دهانش. گفتم: «يک جرعه بخور حاجي، بايد جان بگيري.»
دستم را هل داد و زد زير گريه. گفتم: «حاجي! تو فرمانده ما هستي و بايد زنده بماني. ببين دارد از گلویت خون ميآید.»
حاجحسين گفت: «من چهطور بخورم؟ بچهها يک قطره آب ندارند بخورند، آن وقت من يک پاکت شير بخورم؟»
اين را که گفت، گريه امانش را بريد. هنوز نيم ساعت نگذشته بود که دوتا از بچهها با يک مجروح از راه رسیدند. وقتی داشتند از جلوي ما رد میشدند، صدای رزمندهی پانزده، شانزده ساله را شنیدم که ناله ميکرد: «تشنهام، تشنه. آب ميخواهم خدا، آب، آب، اّب...»
بدجوري زخمي شده بود. حاجحسين انگار رمقي تازه گرفت. بلند شد و پابرهنه بیرون رفت. مجروح را نگه داشت، صورتش را بوسيد و شير را گرفت جلوی دهانش. مجروح چند قلپ که خورد، گفتم: «حاجي! زياد بهش نده بخورد؛ خونريزياش شديد ميشود.»
اين را که گفتم، پاکت شير را پس کشيد و صورت مجروح را بوسيد. هنوز دو دقيقه نگذشته بود که يک مجروح ديگر آوردند. حاجي شير را داد به مجروح دومي. من با صداي بيسيم برگشتم توی سنگر. مرتضي قرباني پشت بيسيم گفت: «علي! به حاجي بگو يک راهي پيدا کند و بیاید بيرون.»
داشتم حرف ميزدم که حاجي آمد. گفتم: «مرتضي قرباني ميگويد، يک راهي پيدا کنيد و نيروها را بکشيد بيرون.»
حاجبصير گفت: «سؤال کن از کدام راه؟ ميبيني که ما يک راه داريم. يک پيک با موتور آمد، نامردها با چهارلول زدند. يک ميانبر هم هست که زير ديد مستقيم دشمن است. راهي نيست، از کجا برويم؟»
بيسيم را گذاشتم. ظهر بود. نماز را که خوانديم فشار دشمن براي شکستن حلقهی ما شديدتر شد. من و حاجي زخمي شديم. صد نفري شهيد شدند. ديگر چيزي به پايان کارمان نمانده بود که مرتضي قرباني آمد روي خط. گفت: «منتظر باشيد، ما آمديم.»
تا شب نشده، مرتضي قرباني همراه صادق مکتبي آمدند و محاصره را شکستند.
باز نشر این حماسه والفجر هشت از شمالی ها در رسانه های کشور در دو ساعت پس از انتشار توسط نشریه امتداد به سردبیری (رضا مصطفوی) - بیش از 450 سایت و وبلاگ آن را بازنشر دادند و روزنامه ها و نشریات کشور منتشر می کنند.
+ نشریه امتداد
+ پایگاه اطلاع رسانی سپاه نینوا
+ روزنامه جوان
+ افسران جنگ نرم
+ جام جم
+ مشرق
+ تابناک
+ صراط
+هئیت رزمندگان اسلام
+ تبیان
نوشتن نام همه رسانه ها در حد تحمل نیست کافیست تیترش را در گوگل جستجو کنید.
حرف ما این است که خاطرات جنگ گنجینه ائیست که باید استخراج بشود. وووولی متاسفانه نمیشود.