فرمانده دلم. دلتنگ تر از این لحظه ها هرگز نبوده ام....

دیشب سالگرد شهادت ت بود. من شرمنده شدم. نبودنم را ببخش. عذر تقصیر.... اصلا چه می شود یک بار هم بجای اینکه من بیایم تو بیا"بقول او که می گفت: یک بار تو نرو / ببین اگر آمد، معلوم می شود که این همه عاشقی / دو طرفه است. حالا امشب بخوابم نمی آئی. می دانی که این ایام حال ام را... روزگارم را چه می کشم از درد جنگ. شمع شده ام. می گدازم. بیا و این هم گداختن را نظاره گرم باش. بیا تا سر بر زانوهایت بگذارم. مثل یک جوان عاشق. زار زار از این همه... هق هق گریه هایم را می گذارم برای آغوش گرم تو. راستی دیشب یک پروانه توی اتاقم بال بال میزد. آن پروانه تو نبودی. خوش بحالت که شهید شدی. خودت می دانی که بر ما چه سخت می گذرد، این روزگار. گاهی کم می آورم. واقعا. بخدا خیلی سخته. خیلی فرمانده... کاش می تونستم برات فیلم مصائب مسیح را پست کنم. آنجا که بر پشت پای مسیح. کف دستش، میخ می کوبند. فکر کن هر لحظه، کف دست و پشت پام را میخکوب می کنند.

نه یکی نه دو تا...

این روزها از درون ترکشها. دل دل می کنند. مثل قلب گنجشگکی زخمی، که توی طوفان و زیر باران، قلبش گروم گروم می کوبد/ بخدا همینطوری هاست.

آنقدر این ثانیه های سمج کند و بی رمق شده اند.

وای از صبح ها که همه عالم درد می شود توی تنم...

باشه دیگه حرف نمیزنم، آخه بعضی وقت ها آدم اگه حرفای دلش را نزنه/...

این بغض های پنهان شده ... بیخیال.

دوست. ت. دارم. فرمانده دلم. خیلی زیاد...

تا به وقت دیدار.

خدا نگهدار.

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در دوم مهر ۱۳۹۰ |