گفتم: آره من دیوانه شدم. مجنون شدم، نگفتم ته دلم چه آشوبی دارم. آمد داخل خانه، احمد و محمود را گرفت توی بغلش، شروع کرد به خواندن؛ کربلا کربلا من دارم می آیم. همین طور می خواند. احمد هم با زبان بچه گانه اش تکرار می کرد. محمود لبخند می زد. من پر شدم از دلتنگی.

احمد و محمود روی تابوت پدر ؛ در آغوش عمو صادق ...

شهربانو عبدالحسینی ؛ روای و همسر شهید محمد علی حاجیلری