خیلی وقت بود اینطوری دست هام رو ندیده بودم.

قشنگ بود و نمی دانستم.

دلم برای دست هایم که زانو هایم را بغل کند تنگ شده.

* * * * * *

پی نوشت:

خاطراتی شنیدنی از حماسه جاویدان گردان یا رسول

شلاق به جای پنی سیلین در زندان الرشید بغداد

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ |