زنگ زد...
لرزان و ترسان...
گفت: فلانی دیشب خواب شهید علی اصغر عبدالحسینی را دیدم.
بعد مکثی کرد، سنگین و طولانی، خاموش شد....
گفتم: کجائی، خشک شدی، نیستی؟
گفت: از اول هم نبودیم، نقش بودن را زده بودیم، اما واقعا
نبودیم، و تو خوب می دانی. غفلت کردم، حالا خوابی دیدم که از دیشب مرا بهم
ریخته و حسابی پریشانم"....
گفتم: خواب ت چی بوده، من که تعبیرچی، خواب نیستم.؟
گفت: خواب دیدم شهید علی اصغر عبدالحسینی را، که جائی بودیم ناشناخته، شهید از من چند متری فاصله داشت، از مسیری رد می شد که ناغافل، دیدمش...
داد زدم: «آهای شهید اصغر مخلصیم ها...»
شهید اصغر هیچ توجه ائی نکرد، با خودم فکر کردم شاید مرا نمی بیند.
دوباره گفتم: اصغر جان، مخلصیم ها، نشنیدی حرفم را...؟
شهید نگاهی بهم کرد و گفت: آره شنیدم. دیدمت، متوجه شدم.
جلوتر رفتم و محکم تر گفتم: مخلصیم ها...
شهید اصغر هیچی نگفت.
دوباره محکم تر گفتم: ارادتمندیم ها" تو چی؟
شهید اصغر سنگین، خیلی سنگین با بی محلی و خیلی رک و شفاف گفت: ما نه...
از خواب پریدم. ترسان و لرزان، لرزیدم و گریستم. خیلی....
هنوز دارم فکر می کنم یعنی چی؟! نظرت تو چی هست؟
ـ چرا شهید با من این کار را کرد؟
گفتم: نمیدانم"/... اما این را میدانم که شهدا بر حق هستند/" تمام.

شهید سردار علی اصغر عبدالحسینی
عکس"اعزام": دیاررنج
سال 62
پی نوشت:
چرا شهید چنین برخوردی با این شخص کرد... ؟