حكايت شگفت شهيد نورالله ملاح از رؤياي صادقانه ديدار با نخستين شهيدة ولايت حضرت فاطمه زهرا (سلاماللهعليها)...
گفتم: پسر
قشنگ شديها! عجبا چرا اين روزها، بعضي از بچهها موهاشون رو از ته
ميتراشند!
نکنه خبرايي هست ما بيخبريم، عين حاجي واقعيها شديها!... تقصير که ميگن همينه ديگه، نه؟
شهيد ملاح دستش را روي شانههايم چفت کرد و با لبخندي غريبانه گفت: سيد، بذار برات از خواب ديشب بگم. تو هم از اصحاب خواب ديشب من هستي...گفت: خواب ديدم همين اطرافم، بعد يکي به اسم صدام زد، نگاهي به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسينة گردان ميآمد، اما صدا يک جورايي غريبانه و خاص بود، حيرت کردم!؟ مثل اون صدا تابهحال هيچ کجا نشنيده بودم. آرام و بيتاب و بيقرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ريختم. ناگهان انديشهاي مثل يک وحي ريخت توي دلم. مقابل تکهاي از نور زانو زدم.
مثل وقتي که مقابل ضريح آقا عليبن موسيالرضا(ع) ميخواستم سلام بدهم،
با اشک و بغض و بيقراري گفتم: السلام عليک يا فاطمه زهراء...
بغض گلويم را گرفت، تو حيرت ماندم.
آره ما بر حقيم و اينها نشانة آن ظهور حقيقت مطلق است. بلند شدم، شهيد ملاح را بغل کردم.
گفت: تو شک داري؟
گفتم: بيا يک شرطي ببنديم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.
عصر روز پنجم از اين واقعه، شانزدهم تيرماه شصتوپنج، سربندها که روي پيشاني رفت، بهياد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون ميايستاد. رفتم نزديکش و گفتم: هي مرد، قول و قرار ما رو که يادت هست؟طولي نکشيد که با رمز يا اباعبدالله الحسين(ع)، وارد عمليات شديم و چند روز بعد در حين آزادسازي مهران، نورالله ملاح، بر بلنداي قلاويزان، با اصابت مستقيم راکت هواپيماي دشمن، به شکل غريبانهاي، مظلومانه شهيد شد، و چنان پودر شد که چيزي از جنازهاش باقي نماند. در سحرگاه هفدهم تيرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.
نویسنده: غلام علی نسائی
پی نوشت: بوی بهشت
نشریه امتداد به سردبیری رضا مصطفوی
بازتاب
ـ و صدها وبلاگ و سایت خبری و نشریات این مطلب زیبا را منتشر کردند.
با تشکراز استاد ارجمندم آقا رضا مصطفوی که اگر نبود/این همه کجا حاصل می شد.
حالا ببینید بعد بسته شدن امتداد ما چه داریم... چه کسی امتداد را تخته کرد. چه کسی پاسخ گوی بسته شدن امتداد خواهد بود.