سوختن به تماشا نمی شود" بسوز تا بدانی چه می کشم....

پانزده ساله بودم که از خاطره مجنون دل به خطر زدیم،... در عمق نورستگی و نو جوانی بشدت زخمی شدم، ترکش خمپاره و گلوله و .... و ... حالا از آن روز ها سال ها می گذرد، مانند چنین روزی زخمی شدیم، و حجم زیاد ترکش ها، و .... این مکتب رنج و صبوری برای انسانی دیگر شدن، امروز شاید " آن حادثه غریبی را تجربه کردم که سال ها از متن آن می گذرد. نم نم پایم کنده است از زمین"یک سالی است که رنج ها افزون شده اند و بی امان، این روز ها و ایام شاید بحرانی ترین ایام عمرم را دارم می گذرانم، شب ها که دراز می کشم روی رختخواب، تشت آبی می گذارم، و مقداری الکل داخلش .... هر نیم ساعت یکبار کف پام رو می گذارم داخل تشت، آنقدر داغ می شود که تو گوئی آتشفشان شده ام. حجم زیاد ترکش ها توی تنم، اما کف پام وایلائی شده است.  سال های قبل هر بار که یکی از ترکش ها مثل ستارگان آسمانی رها که می شدند، همین که نیش می زدند بیرون با انبر دست " پس از استریل و .... می کشیدم، هر چند این اعمال ظالمانه و ضد بشری، و ضد حقوق بدنیت، باعث پارگی عصب های آن قسمت می شد، خیلی بهش توجه نداشتم،  در دل داریم که این ترکش ها مقدس هستند" اما همین ترکش هایم مقدس پدرم در در آورده اند، کم کم دارم از دست شان عصبانی میشوم، حدود ده تائی کف پام هستند که مدتی است حرکت کرده اند" نمیدانم چرا نمی شکفند. باعث شده است کلهوم از نوک انگشت تا ساق را بی حس کنند، رن رویشان عوض شده است. و مرا ذره ذره می کشند. نمی دانم چه وقت تمام خواهم شد" اما ایام سختی را سپری میکنم.  یک جائی نوشته بودند" درد جسمی کجا و درد روحی کجا.... تن در عافیت کجا درد روحی را حس خواهد کرد" مگر اینکه عین شعار باشد" مثل خیلی ها که اینطوری اند.... باید بسوزید تا بدانی درد روحی کجا "درد جسمی کجا" درد  روحی بر خواسته از یک هدف و آرمان است که مشقتی را برایش تحمل کرده باشید" در خانه عافیت از درد روحی گفتن مشتی وهم و خیال است" .... و خودنمائی ایست...

دیاررنج مکتب رنج و صبوریست...

و برای انسانی دیگر شدن" شهادت پایان رنج است"/ تمام


پی نوشت:

اگر با من نبودش میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی...

یازدهم ادربیهشت ماه نود / 61

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ |