هفته گذشته زن داداشم زنگ زد و گفت: خواب دیدم که از راه کربلا برگشتم، بچه های هیئت آل یاسین، دور تا دور اتاق نشسته اند،ناگهان صدائی غریب شنیدم، گفتم: شما کی هستی؟ گفت: من شهید ... هستم.  به مهمان هایم گفتم آیا شماها صدا رو شنیدید، همه انکار کردند که نه هیچ صدائی غریبانه نشنیدند، بعد همه سکوت کردند، دوباره آن صدای غریب گفت: من شهید ...  بعد سفارشی کرد.

من تعجب کردم. بچه های هیئتی که رفتند، تک و تنها شدم، دوباره آن صدا سه بار سفارش خود را تکرار کرد. شهید دیده نمی شد فقط صداش بود که میگفت من شهید فلانی هستم. و با بغض هم می گفت...

سفارش شهید را بهم گفت و من با آقا رضا مصطفوی درمیان گذاشتم، او نیز تآکید کرد که پیگیر بشوم، از قم که برگشتم، زنگ زدم به زن داداشم و گفتم، اینطوری خیلی مشکله" من حتم دارم که شهید دوبراه به خوابت خواهد آمد. او نیز حیرت کرده بود. آخر چرا او. . . بار اولش نبوده"بار قبلی نیز از کربلا که برگشته بود. شهید احمد مومنی را خواب دیده بود و بهم سفارشی داشت رفتیم، یک مستند هم ساختیم و پخش شد، بار دوم است که واسطه ماست با شهداء" اینبار قصه کمی عجیب و غریبانه است. حرفهای شهید را اگر اینجا بنویسم " شاید شما که میخوانید ما رو به تمسخر بگیرید. ولی بخدا همه این قصه ها حقیقت دارد. بار اول مان نیست که شهداء در عالم رویاء حرفهای غریبی دارند به ما. گاهی بعضی وقت ها که پیگیری میکنم بهم میگویند شما از بس با شهداء هستید" توی تخیل تان هست" اما نه به والله این بار قصه‌ انقدر شفاف و عجیب است که گفتنش تن آدم را می لرزاند"

از قم که برگشتم به زن داداشم گفتم یک بار دیگر شهید خواهد آمد و مشکل نامش را حل خواهد کرد. او نیز بهم خندید" وقتی گفتمش شهید رو ازش بخواه کاملا نشانی اش را بدهد.

غروبی رفتم مزار شهداء تمام سنگ قبرها رو گشتم،بانشانی ناقضی که شهید داده بود" پیداش کردم، تا گوشی ام را برداشتم که زنگ بزنم به زن داداشم که بگویم پیداش کردم" گوشی ام زنگ خورد" بهت زده شدم. زن داداشم بود" گفت امروز عصر همین الان شهید رو خواب دیدم، گفت من فلانی هستم، اسم و محل زندگی اش را دقیق گفت... آنقدر حرف های شهید غریبانه است که از گفتنش " عذر تقصیر دارم. اجازه بدهید سفارش شهید را تمام کنم. قصه که تمام شد. از شهید اجازه می گیرم. الان هم جرات ندارم نه نامش را بگویم نه تصویرش را بگذارم. خدا کند امشب دوباره بیاید و اجازه بدهد عکس و نامش را فاش کنم. سفارش شهید "حرفاش خیلی محرمانه است. فقط بگویم نمیدانم مشکل چیست که شهید دغدغه ائی از اطرافیانش دارد. . .

آنها / بستگان درجه اول شهید چه کرده اند/ خدا می داند که شهید بشدت از دست آنها ناراحت است.

شش بار در دو مرحله که شهید آمده "درد دلش را تکرار کرده است. با بغض هم گفته است...

نمیدانم دارم پیگیری میکنم. انشالله

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ |