عجبا...! ؟ براستی مگر این گونه است، که ابر و باد و باران هم جهاد می کنند؟ آه... آن کدامین گردباد بود که در شب نخست عملیات محرم، از عالم غیب وارد کانال شد و قطرات تند باران، ناگهان باریدن گرفت و بچه های گردان حضرت ابوالفضل را از شلاب تند خویش سیراب کرد.
زیر قطرات باران و در گردبان و طوفان بچه ها یکدیگر را به آغوش می کشیدند،
عجب شب وداعی بود، قطرات باران از یک سو، اشک های بچه ها از دیگر سوی بهم
آمیخته بود، آن شب اشک باد و باران با یک دیگر عهدی ازلی بستند، فرشتگان
آسمانی از شوق فوج فوج در پس و پیش کاروان سیدالشهدائی کربلائیان را
همرائی می کردند، بچه ها هر کدام نام خویش را بر بال فرشتگان ثبت می کردند،
آسمان نظاره گر این صحنه زیباست، میداند که لحظاتی دیگر گروهی ازین
رزمندگان از لابلای ابر خواهند گذشت و در دل آسمان لایتناهی عبور خواهند
کرد، آنجا در عمق آسمان، گروهی دیگر از فرشتگان، اسفند و عود بر گرفته
بودند، چه صحنه زیبائی، شهداء همه به پیشواز آمده اند، رسوالله،
سیدالشهداء همه اولیاء و اوصیا... مسیج و ابراهیم و یونس و یوحنا... حضرت
یحیی، موسی کلیم الله " خضر هم آمده است، حضرت زینب کبرا، همه سادات بنی
هاشمی، مولامون آقا امیر المومنین، علی و فاطمه مطهره، آخر رمز عملیات
بنام نامی حضرت زهراء (س) هست.
آسمان اشک ریخت، خندید و از شوق اشک هایش
جاری شد، در پای مردانی از قبیله نور...نام تک تک بچه ها رو بال فرشتگان
ثبت شده است. گروهی رفتند، و ما بازمانده ائیم. اما نخواهیم گذاشت نامهای
مان از روی بال فرشتگان حذف بشود. آری ما ماندیم.... درین دیاررنج
روز آن وعده محقق خواهد شد و آن فرشتگانی که سهم ماست " نام مون بربال هاشون حک شده است "به وقتی معین " رستگار خواهیم شد.
انشالله" باشد که رستگار شویم...