نفوذی شاید بهترین فیلمی باشد که پس از آژانس شیشه ائی ساخته شده است. باید از تمام کسانی که این قصه پیچیده را خلق کردند تشکر کرد، ماجرا آنقدر بزرگ، فهمیم و پر رمز راز بود، که در یک برگ نمی گنجد، در کلام هم نمی آید. رنج دیده های جنگ، تنها به درک آن نائل می شوند. نه نور رسیده ها... شاید اگر مصائب مسیح را دیده باشید، آن لحظه ائی که صلیب بر دوش، زیر تازیانه ها صلیبش را می کشید «حضرت مسیح،» این صحنه را جوری دیگر... سخت تر ومشقت بارتر درک کرده ام. و در نفوذی رنجی بزگ دیدم. برای کسی که گلوله نخورده است. برای کسی که تنش تکه تکه نشده است، برای کسی که موج انفجار نخورده باشد. شیمیائی نشده باشد. بلا ندیده باشد. از مصائب مسیح گفتن، از رنج های جنگ گفتن بی معناست.
مگر آنانکه به درکش نائل آمده باشند.
نفوذی اما آئینه تمام نمای رنج جنگ بود...
رنجی بی انتها، آنقدر پر معناست که نمی توان آنرا نقد کرد. نقد چی...؟ نقد کی؟ نقد رنج و درد جنگ....!؟
شاید تعبیر دیگری هم باشد، آنکه جنگ، مانند شانه های عسل باشد که مکیدنش از آن، از راه رسیده هاست، نه درد کشیده ها. یک جائی یک بچه مظلف امروزی، تازه به دوران رسیده و فانسقه گرده کرده، برای ما که از مسیر درد عبور کرده ائیم،طعنه ائی زد، هر بار بیادش که می آفتم دریای نفرت می شوم، انزجار و نفرتی عمیق از عمق قلبم فوران می کند، امروز که نفوذی را دیدم دردهای همه جنگ دوباره مرا فرو خورد. عجب دردی، عجب رنجی، چه سخت گذشت بر کیوان فر این قصه، و خانواده اش چه رنجی بردند. نمادی بود از بچه های دردمند جنگ، که تمام زخمی های که خوردند از همین مشتی مفلس نماهای به ظاهر ...
آنجا که در انبار متروکه دردهای آن مرد جنگ را به فرزندش که نمادی از نسل امروز نیز محسوب می شد، نمایش میداد، چه رنجی بردم، چه دردی را تحمل کردم، ته قصه وقتی نام نویسنده اش را دیدم، هزار بار به او که داود امیریان بود مرحبا گفتم، عجب شاهکاری بود کار داود امیریان، داودی که بارها در نشریه امتداد دیده بودم، امروز عظمتی برایم داشت، چه کار بزرگی کرد، او با این قصه اش خدمت بزرگی را به رنجمندان جنگ کرد، به بچه های جنگ.... پایان قصه نمایش چهره های نفاق .... درین پیچیده بازار سریال گردان مجرمین هم کار قشنگ و پر معنایست. از نقد این فیلم تنها می توانم بگوم این قصه مصائب بچه های جنگ بود و چقدر هم عالی، پیچیده و تو در تو و چه شاهکار بزرگی است قصه نفوذی... حالا هی فکر میکنم که ما کجای این قصه هستیم، بعد با خودم گفتم، همه جای قصه، ما یک جورای مصائب مسیح هستیم...