برای بازمانده ای در دیاررنج

نوشته: یک دوست.//...
تو دانستی

تو گفتی

تو خواندی

تودیدی

تو شنیدی

تو فهمیدی

توپریدی

ولی من

از همین دوردورها

سوختم

بی آنکه علتش را بدانم

بی آنکه متوچه اش باشم

برق منور تو مرا هم گرفت

بی آنکه بدانم چرا؟

رقصیدم

به آواز نی گلوی بریده ات

رقصیدم

آن هم یک رقص تمام عیار

رقص خون

بی آنکه بدانم چه میکنم

روی خونت پاگذاشتم

ودرد وجودت با خونت به بدن نالان من سرایت کرد

به گمانم باید به بیماری های خونی یکی دیگر را نیز اضافه کرد

چنون

و عشق " مجنون "

ولی ندانستم

ندانستم به کدام دردی من آلوده ام

که توراندیدم

تو بودی

ولی من ...

.

.

.

کاش لحظه ای با تو بودم

+ این قطعه تقدیم شده است به دیاررنج......

"// ه/ ی
نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در دوازدهم دی ۱۳۸۹ |