امشب حال دیگری دارم. هوای شهر گرم و بهاری. باد می زند. جنگل های شمال شعله ور شده است. درخت ها همچنان می سوزند. انگار که همه انکار شده اند. درخت ها شاید دلشان گرفته باشد. مثل دلک من. که گرفته است امشب. بد جور. گیجم کمی. امشب، شش از ماه محرم است.
دیشب یا پریشب بود که یک دوست.کتابی آورد.دیدم. قشنگ بود. سطراولش. تولد یک فانوس.داشتم کتاب رسولان جنگ را سه باره نوسی اش را می نوشتم. جائی که فانوس کمین ذهنم را فتح کرده بود. گفت: کتاب خوبیست. شمالی بود. رفتم. امروز غروب. کتاب فروشی هم داشت. کلی حرف زدیم. گفت دیاررنج از شماست. گفتم اره، گفتم: قلم من را خوانده ائی، گفت: سبک مدرن. غنائی، پست مدرن و این حرفا. قشنگ بود. گفتم باب تعریف نباشد. کاستی را بگو./ خیلی حرف زدیم. گفتگوی جالبی بود. کلی فهمیدم. پست مدرن و این حرفا. داستان کوتاه، خودش ناشر هم بود. نویسنده هم بود. نه نویسنده جنگ. مقاومت. اجتماعی می نویسد اهل هنر است. گفت: بهتر هم می توانی باشید. فکر کردم. گفتم چند جلد کتاب/ یک جلد شعر. یک جلد دو جلدی. کتاب نقد. داستان کوتاه در صد ساله.....
ایام محرمی. حال خوبی است برای آدم شدن. روضه عباس و سنج و علم....

امشب عکسی از عکسهای قدیمی خودم/ اورکت افسانه ائی جنگ/شلوار سبز/سمت چپ من/...

بارگرانی بر زمین مانده است.

چند شب پیش منزل شهید مفقودالاثری. یک قاب کهنه بود. گفتم چه آشناست. این کهنه قاب...

گفتم: کاش من هم یک قاب کهنه می شدم تو آغوش مادرم آرزو ماند به دل من/ که قاب بشوم.

معراج.... حال غریبی دارم.. یاد شهدا... کربلا... حال عجیبی بود...
 شهدا ناظرند.
همه جا...

آرزو...

چرا ز آرزو جدا گشتم.

.

.

.

چون تو در خانه بودی ای دلدار

من چنین کو به کوه گشتم.

.

.

بیا که دلخونم ازین روزگار و آشفته بازار...

 بیا که من با تو از هجر تلخ کم گویم...

ای گفت و شنودم همه با تو......

نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در بیستم آذر ۱۳۸۹ |