مادر شهید می گوید: روز عاشورا بود که بچه بدنیا آمد، پدرش او را توی آغوش گرفت و نامش را حسین گذاشت، در گوش حسین اذان گفت، هنگامی که داشت اذان می گفت، اذان ظهرا عاشورا در دل و جان حسین طنین انداز شد. حسین در میان بچه های دیگر یک جوری دیگر بود! همه بچه ها را دوست داشتم. حسین آخرین بچه و بسیار خاص بود، حتی یک بار هم  بیمار نشد. رنگ دوا و دکتر را ندید. بسیار محجوب به حیا بود، درس خواند و همپای برادرهایش در صحرا کار کرد، روزگار گذشت و حسین هفده ساله شود، من و حاج تقی پدر حسین برای مکه ثبت نام کرده بودیم اما معلوم نبود چه وقت نوبت به ما برسد، هر بار که صحبت رفتن مکه می شد، حسین می گفت: مادر برای من یک اورکت آمریکائی بیاور، هنوز جبهه نرفته بود و سن و سالی هم نداشت.
تا اینکه خدا قسمت کرد و گفتند  نوبت شما هم رسیده، در تکاپوی رفتن به مکه بودم، ظهر بود من داشتم نماز می خواندم. نشست پای سجاده ام، منتظر شد تا من نمازم را سلام بدهم. یک بسته هم کنارش بود. توی یک پلاستیک، نماز را که سلام دادم، سلام کرد، نگاهی به بسته انداختم، لباس خاکی رنگ، چفیه و پوتین بود، سرش را بوسیدم و گفتم: کجا بودی؟
گفت: رفته بودم گرگان، رفتم بسیج و برای جبهه ثبت نام کردم، خندید و سرم را بوسید گفت: نگاه کن، لباس بسیجی، چفیه را انداخت دور گردنش و پوتین را پوشید و چرخی زد، گفت: مادر من دیگر بسیجی شدم. دیگه رفتی مکه اورکت آمریکائی نمی خوام. آمریکا همدست صدام است و به کشور ما حمله کرده، من از اورکت آمریکائی بیزارم، گفتم: پس چی برات بیارم؟
گفت: دعا کن من شهید بشوم، همین!
اشک تو چشم هام حلقه زود و دلم لرزید! مگر مادر میتواند، دعا کند پسرش کشته بشود. انگار دلم را خوانده باشد! گفت: نه مادر من کشته نمی شوم، من شهید می شوم. دیگر طاقت نیاوردم، گریه افتادم.
 به غیر حسین که بچه کوچک ترم بود. صفر و یحیی هم برادرهای حسین هستند. اول صفر رفت جبهه، بعد یحیی، بعد حسین که هفده سالش شده بود رفت جبهه، همیشه خدا، همه پسرها  با هم جبهه بودند.
در عملیات کربلای پنج هر سه با هم بودند. چند روز که از عملیات گذشته بود، دیدم ناگهانی یحیی از جبهه آمد، اول صبح بود.
گفتم: یحیی جان پس برادرهایت کجا هستند؟ چرا تنها برگشتی! مگر هر سه با هم نبودید؟
گفت: می آیند مادر، چند دقیقه که نشست، بلند شد و رفت، چشم هایش سرخ و خسته بودند.
مدتی بعد برگشت و گفت: بابا کجاست؟ کلید مسجد را می خواهم، پدرشون کلید دار و خادم مسجد روستا بود، نگران شدم، گفتم حسین شهید شده و تو به من دروغ می گوئی، قسم خورد که حسین تا ظهر خواهد رسید، هنوز ظهر نشده پدرشان از صحرا برگشت، دیدم یک حالی دیگر دارد. پدر و پسر با هم رفتند رفتند مسجد، از خانه بیرون رفتم، به سمت مسجد، دیدم مردم به من یک جور دیگر نگاه می کنند!
حسین شهید شده بود.
از نگاه مردم فهمیدم، رفتم داخل مسجد دیدم چند نفر دیگر هم هستند.
عکس حسین را هم بزرگ قاب گرفته بودند. زیر عکس نوشته بود: بسیجی شهید حسین خان محمدی
سرم گیج رفت و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت.
وقتی داشتند حسین را توی قبر می گذاشتند، صورتش را بوسیدم و در گوشش گفتم: سلام من را به حضرت فاطمه برسان و بگو نام مادر من هم فاطمه است.

«شهید حسین خان محمدی، متولد: 1348 شهادت: عملیات کربلای پنج در شلمچه،«20 /10/1365» نوع شهادت: ترکش به قلب، رسته: بسیجی، تک تیرانداز، جمعی لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا، تنها شهید روستای 250 خانواری اتراچال گرگان/

نویسنده: غلامعلی نسائی



برچسب‌ها: شهید حسین خان محمدی, گرگان, غلامعلی نسائی, عاشورا
نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در سی ام فروردین ۱۳۹۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر