بوی بهشت/
ویژه هفته دلتنگی هامون...

در آن ایام عاشقی دفاع مقدس، در لحظات سخت و غیر ممکن، خداوند ما را از آنچه که می خواستیم، جلوتر سوق می داد. این خاطره کوتاه، از شهید «غلامحسین محمدی» رزمنده بسیجی شمالی لشکر 25 کربلا نیز، بیانگر همین مدعاست.

فارس" عملیات والفجر یک، دو گردان مسلم بن عقیل، حمزه سیدالشهدا از لشکر 25 کربلا خط شکن در منطقه شرهانی گیر افتاده بودن و دشمن محاصره شان کرده بود.

گردان در میدان مین گیر افتاده و دشمن رو سرشون اتش میریخت.

انفجار مین ها در میدان مین بر اثر خمپاره ها ترکش ها، دنیائی بود از اتش وترکش کمی آن سوتر گردان شهید غلامحسین هم گیر افتاده بود نه راه برگشت نه را پیش داشت.

دشمن هم رو در رو  فاصله بسیار کم. بچه ها را با قناسه و حتی آن قدر نزدیک که با کلاش میزدن.

در ته ستون یه امدادگر داد زد، همه میخ او شدن. چه خبرت بابا مگه اینجا شالیزاره داد می کشی!

شهید غلامحسین محمدی از جا بلند شد ایستاد.

فرمانده داد زد! بشین سر تو بگیر میزنند ها!!!!

غلامحسین که ریز نقش و چابک بود داد زد من نارنجک میخوام نارنجک.

هیچ کس نمیدانست برای چی؟

آخه تو که ته ستونی، تا بری جلو، زدن برادر، بگیر بشین.

غلامحسین گفت: بشینم که چی؟ همه را تو دل شب بکشند و با خود ببرن به اسارت.

کوله پشتی را باز کرد، بچه ها نارنجک ها را انداختند توی کوله اش و صلوات بلند فرستادند.

کوله را که پر کرد، با سرعت از کنار ستون دوید به طرف خاکریز عراقی ها، انگار بعثی ها کور شده بودند!

داد میزد، وجعلنا را می خواند. از شیب خاکریز زد بالا و نارنجک ها را مینداخت...

اصلا رفت تو خط عراقی ها و همینطور نارنجک می نداخت، ناگهان دو گردان از جا بلند شدند و هجوم بردن 

غلامحسین وسط عراقی ها میرقصید و خون در خونش می غلطید..

بچه ها خط را شکستن، ولی غلامحسین همانجا گم شد و جنازه اش مفقود گردید.

نویسنده: غلامعلی نسائی

 مرتبط/

خبرگزاری مهر / صفحه استان ها / گلستان

حکایتی شگفت از آزاده مفقودالاثر/

گردان امام رضا نجات‌بخش آهوان دشت آهن


برچسب‌ها: والفجر, دفاع, غلامحسین, غلامعلی نسائی
نوشته شده توسط +....غلامعلی نسائی....+ در سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ |
 
مطالب قدیمی‌تر