خبرگزاري فارس: آن چه خواهيد خواند متن كامل وصيت نامه فرمانده گردان حمزه سيدالشهدا(ع) از لشكر 25 كربلا است و ويژگي بارز آن زمان نگارشش مي باشد
بغض گلویم را میفشارد…!
عجب دردی…!
این اتاق کوچک تنهائی ام…
بنام سنگر
تنهائی… عمیق ترین لحظات یک انسان است.
پروردگارا… بارالها… معبودا… معشوقا….
من ضیعف و ناتوان که تحمل از دست دادن پاهایم را ندارم.
چگونه تحمل عذابت را با خود داشته باشم.
خدایا: مرا ببخش و از گناهانم بگذر… تو کریمی تو رحیمی…
خدایا: ما با تو پیمان بسته ایم که تاپایان راه برویم و همچنان استوار بمانیم.
پروردگارا های و هوی بهشت را می بینم… چه غوغائی…!
سیدالشهداء به پیشواز یارانش آمده… چه صحنه زیبائی…
فرشتگان ندا دهند که همرزمان ابراهیم… همراهان موسی… همدستان عیسی…
همسنگران علی… عاشقان زهراء…
همکیشان محمد… یاران حسین…
همگامان خمینی آمده اند… چه شکوه و چه جلالی ..
خدایا به حسین بگو خونش همچنان در رگ ها می جوشد.
بگو که از این خون ها سرو ها روئیده…ظالمان سر ها سر بریدند…
اما همچنان سرو ها می رویند…
خدایا تو میدانی که من چه می کشم…
پنداری که چون شمع ذوب می شوم.
من از مرگ نمی هراسم. اما می ترسم بعد شهادتم ایمان را سر ببرند… آرمان ها…
ارزشها را سیاه کنند…
از یک سو باید بمانیم تا شاهد آینده باشیم و از سوی دیگر باید شهید بشویم تا فردا بماند.
هم باید بمانیم هم باید شهید بشویم… عجب دردی دارم خدا ….
عجب دردی است خدا ….

روحانی شهید محمد علی ملک فرمانده شجاع گردان حمزه سیدالشهداء… لشکر ۲۵ کربلا
شهید چمران یه روزی به محضر آیت الله شاهرودی می رود. محمد علی این طلبه کوچک گرد چمران می پیچد. شهید چمران ازو خوشش می آید. و از محمدعلی می خواهد از خودش حرفی بزند…
سرش را به نشانه ادب پائین می اندازد….
آیت الله شاهرودی می گوید: محمد علی یه طلبه کوچک بوده نزد آیت الله طاهری گرگانی، فضولی شاه میکند.. حسابی غیض ساوک را در می آورد. آیت الله طاهری به لحاظ امنیتی او را می سپارد به من در شاهرود و اینجا نیز همان مبارزه و ساواک… عاقبت گیرش می اندازد زندانی می شود.
چمران به قد و قواره محمد علی می خندد…
بعد با سقوط شاه مخلوع محمد علی هم آزاد می شود… مدتی را در قم تحصیل حوزوی دارد.. دلش پیش ماست بازگشته…
شهید چمران مچ دست محمد علی را محکم می فشارد.. جنگ… می آی محمد علی… محمد علی عاشق همانجا همراه چمران می رود و عازم جبهه جنوب می شود… آنجا با مقام معظم رهبری آشنا می شود…
اصلا خودش هم نفهمید کی شد روحانی و کی شده فرمانده گردان حمزه ….
بعد ناگهان بهشت…

روحانی شهید محمد علی ملک، فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء

شهید محمد علی ملک، ترکش میخوره تو گردنش و سرو بدنش، مدت ها بستری، یه مرتبه یه چشمش را از دست میدهد .. پس از بهبودی نسبی دوباره عازم می شود..

شهید محمد علی ملک…. و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم…
تا هم فردا بماند و هم ما شهید شده باشبم

از یه سو باید بمانیم تا شاهدآینده باشیم…
از سوی دیگر باید شهید شویم تا فردا بماند..
و هم باید بمانیم تا فردا آرمانها، ارزش ها بسوی بی ارزشی کشانده نشود و پایمال نگردد.
چه می شد امروز شهید می شدیم باز فردا زنده می شدیم، تا دوباره شهید شویم…
آری… می دانم یاران همه رفتند سوی مرگ در حالی که نگران فردا هستند.
خدایا هی ما بکش و هی زنده بگردان تا فردا نمیرد…
عجب دردی است…
ماندن….
قفسی تنگ به وسعت دنیا
حکایت شهادت همچنان باقیست