تبليغاتX
قفسی تنگ به وسعت دنیا ؛ قراردادی بلند با ترکش ها

قفسی تنگ به وسعت دنیا ، قراردادی بلند با ترکش ها

درباره وبلاگ
قفسي تنگ به وسعت دنيا ؛
قراداي بلند با تركش ها ؛
صبوري كنيد !
چون گلي؛
به وقت شگفتن در طوفان ؛
صبرپاداشی که خداوند در برابر رنج به انسان بخشیده است ،
پس باید بکوشیم تا در
(آخرین دوران رنج ) در (دیار رنج )
صبورترین انسان هاباشیم ، جانبازی در راه خدا مستلزم صبر بر رنج هاست ، جانباز بودن در رنج زیستن و صبوری کردن است.
اکنون که انتخاب شده ایم غریبانه در دل شب ها با زخم و درد و رنج خویش نجوا کنیم با خدا ،
پس الهه صبر باید بودن است،
كوه را بنام سنگ ~
رنج را بنام صبر ~
پنجراه را بنام انتظار ~
كوچه را بنام غربت ،، شب را بنام فراق ،، پروانه را بنام پرواز ،، جنون رابنام مجنون ،، مجنون را بنام عشق ،، عشق را بنام زخم درد و و رنج ،، جانبازي را بنام عباس عباس را بنام پرواز ،،
دنیا قفس تنگیست به وسعت یک اقیانوس
باید با قفس پرواز کرد.
دلم گرفته
آسمان در گلویم زندانیست !
دلم از مژه ها یم جاریست !
زخم هایم تا ابدالاآباد برای سرزمینم جاریست !

پیوندهای روزانه
پیوندها
سایت دیار رنج
آگاهسازی * اگاه سازی
نقد وبلاگها استاد درخشنده
قمقمه / رضا مصطفوی*
یادداشتهای احسان مکتبی*
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی *
مسعود ده نمکی
ابولفظل نسائی عکاس
حمید داود آبادی
بچه هاي قلم
محمود احمدی نژاد
دفتر مقام معظم ر هبری
بنیاد شهید امور ایثار گران
بنیادحفظ آثاردفاع مقدس
پایگاه ریاست جمهوری
روزنامه گلشن مهر
شهید آوینی
کتابخانه جنگ
نوید شاهد
رجا نیوز
فردا نیوز
فارس نیوز
تنها تر از کویر
ماهنامه امتداد
پايداريفرهنگ ومعارف دفاع مقدس
مو ج
پاتک
ر ها
امتداد
صبح
نشانه
ساجد
سبکبالان
معروف یاران
استاد درخشنده
خبرگذاری بسیج
تمنای وصال فاطمیون
فیلم و صوت مذهبی
بی نشان
سورنا
یاحق
پلاک
منتظر
دشت
زینبیون
فتو بلاگ
نفس عمیق
من و گل نرگس
کویر همیشه سبز
سایت دفاع مقدس
خبرگذاری جمهوری اسلامی*
استانداری گلستان
فرمانداری گلستان
جستجوگر نور
خبرگذاری مهر
بی معرفت
بارش نیوز
حاج حميد
جوانه
چهارقل
گرگان نیوز
قصل آگاهی
الهه موسوی
عبدالله شاهینی
رونوشت های جانبازی
شهیدان محمد زاده
دیاری از جنس بهشت
حماسه سرداران شهید
ابراهیم فلاحی
شهدای سلطان اباد
یک فنجان زندگی
اپلود تصویر
خاکریز
:: قالب ساز ::
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM

ما از شهدا چیز های زیادی میدانیم که زبان گویای آن را نداریم اگر ما میتوانستیم از شهدا خوب بگیم قشنگ بگیم حقایق را مطرح کنیم به یقین خیلی ها متحول میشدند انسان با یک کتاب خواندن کلی متحول میشه ما خیلی بیچاره ایم چرا که وقتی میخواهیم از شهدا بگوئیم اول ازخودمان میگوئیم و بعداز شهدا و پندار ما این است که از شهدا گفته ایم اما اینگونه نیست خودمان را مطرح کرده ایم شهدا در برابر خدا خودشان را شکستن و خدا به آنها ارج نهاد شهدا هیچگاه نگفتن من بودم وگرنه به این مقام بلند نمیرسیدند .

راستی اصلا ما لیاقت از شهدا گفتن را داریم شاید هم لیاقت نداریم

 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
فریاد....

بلند تر بگو ؛ بلند بسان کوه به مانند فریادی در شب های عملیات الله اکبر همان فریادی که از عمق وجوت چو اسمان خراش قلب دشمن بعثی را متلاشی میکرد . همان فریادی که دل دشمن زبون را بلرزه در می آورد. همان فریادی که تا عرش تو را همراهی میکرد . چرا صدایت را میخوری همرزم من ؛؛ چرا بغض کردی ؛! چرا اینگونه خودت را فرو میخوری ... چرا چونان در معبر خزیدن و نفس هایت را فرو خوردن دیگر از آن واقعه زمان بسیاری گذشته ؛؛ چرا خودت را رها نمیکنی .میدانم که چرا رها نمیشوی .. چرا که دیگر چیزی باقی نمیماند ...برای کسی که همه وجودش را در جنگ جا گذاشته چگونه از آن جدا شود ... میدانم کجا باید فریاد بلند تو را بشنوم در خلوت سجاده ات ... با خدا ؛

 میدانم اینجا درین دیار خفتگان فریاد ت به جائی نمی رسد ...  چرا که همه در غفتلتی بزرگ فرو خفته اند و خوابیدهاند. مگر این صندلی های نرو و خوشخواب میگذارد کسی بیدار شود . مگر میشود در میان این امواج تو در توی خود پرستی و ریا و تزویر صدایت به جائی برسد .

پس خاموش بمان رفیق و با درد و رنج خویش همساز باش و بمان با خلوت دلت با خدا 

 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
خواب خوش اجباری زیر نور منور بعثی ها
تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی در پی آتش میریخت دل زدیم به آتش و امدیم از دهانه گودال بیرون کمی که رفتیم منور ها ی دشمن هوا را روشن کردن چند لحظه گذشت ما به زمین چسبیده بودیم کم کم تعدا منور ها بیشتر شد بیشتر و بیشتر خستگی و تشنگی شب قبل عملیات و بی خوابی چسبیدن به زمین البته اجباری سه نفر بودیم اسماعیل گفت کارمان تمام این ها دست بردار نیستن تا صبح یه روند منور میزنند تا ما را نزنند دلشان خنک نمیشود. گفتم که چی بلند بشیم زیر نور منور ها به رقصیم چند صد متری ما سنگر آتشبار دشمن کاملا روی ما دید داشت . تنها را فرار فقط تاریکی مطلق بود البته کمی فرو رفتگی زمین باعث شده بود زیر نور منور دیده نشیم . دیگه کم کم چشمان ما داشت گرم میشد و تنمان هم تشنه خواب گفتم اسماعیل اگه اینطوری پیش بره وای اسیر میشیم من نمیخوام اسیر بشم یا شهادت یا سعادت اسماعیل گفت سعادت دیگه چیه ما که نفهمیدیم گفتم راستش خودم هم متوجه نشدم چی گفتم میخواستم یه طوری تو اون خستگی زیر نور منور خوابمان نبرد گفتم پس بیا دونفر مان بخوابیم یکی بیدار بمانه اگه طول کشید همینطور وقت کشی کنیم بعثی ها دست بردار نبودن اصلا نمیذاشتن منور ها خاموش بشن اسماعیل بیدار ماند ما خوابیدیم چشم باز کردم دیدم هوا روشن شده و آفتاب داغ جنوب .... ارام بچه ها رو بیدارکردم گفتم هیچی همونی که نمیخواستیم شد ما عراقی ها را حتی بلغور کردنشان را مثل شالیزار که قورباقه ها تو هوای گرم زغ زغ کنند عراقی ها هم همینطور ... گفتم حالا باید اینجا به زمین به چسبیم تا شب بشه سرمان را بلند کنیم زدن اونم چه زدنی تو دهن گرگ بودیم حالا مگه وقت میگذشت اون هم روز های بلند تابستان از طرفی دلواپس بچه های دسته مقداد بودیم که دنبالمان نگردن حتما فکر میکنند اسیر شدیم ..از یه طرف هم ترس اینکه توپخانه خودی بخواد رو سر عراقی ها آتش بریزه هیچی دلم ریخت حالا با گلوله های خودمان کشته میشیم دیگه نه میشه شهادت نه میشه سعادت هچی به هیچی : گفتم اسماعی میدانی چیه گفت خوب بگو گفتم یه روز رفتم آرایشگاه پسر عموم به او میگفتیم شیخ علی گفت شیخ شیخ نبود ها همینوری یه چند روزی رفته بود طلبگی دیده بود که سخته فرار کرده بود گفتم شیخ چیه بیکاری گفت خوب هیچ کس نیست که بخوام اصلاح کنم گفتم ها پس من چیم گفت برو بابا تو هم مثل هیچ کسی تازه از هیچ کس هم دردسرت بیشتر گفتم یعنی چه پسر عمو نسیه چیه بیا اینم صد تومانی را در آوردم و نشونش دادم کرد تو جیبم گفت همون هیچ کس باشی بهتره حلا شده حکایت ما دیگه شدیم هیچ کس هوا داشت گرم تر میشد و ما هم تشنه و گرسنه آفتاب سوخته تر گفتم بیا سینه خیر یه جوری در ریم نه نمیشه جم بخوریم زدن گفتم بیا نبض منو بگیر تا بتونیم ساعت ها ثانیه ها رو بشمریم ابته خیلی آرام حرف میزدیم شروع کردیم به شمردن ثانیه ها هر ثانیه که میگذشت یه یا زهرا میگفتیم تا اینکه از گرسنگی خوابمان برد چشم باز کردیم دیدم هوا تاریک شده و تونستیم از تیر رس دشمن خارج بشیم
 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
استانه تحمل

ذره ذره تشیع ؛ قطره قطره ه ذوب ؛ روایتی گلی را مانند است که در فصل شکوفائی. پر پر میشود

صادق روشنی جانباز هفتاد درصد شیمیائی استانه تحمل تو تا کجاست 

سرفه میکند سرفه میکند وقتی تو میخندی باز سرفه میکند او ؛ راه میرود سرفه میکند . نفس میکشد سرفه میکند .باد می وزد سرفه میکند . ایستاده سرفه میکند نشسته سرفه میکند خورشید غروب میکند او اغز میشود میان سرفه های مکررش سجاده اش را پهن میکند وقتی همه میخوابند با سرف هایش مناجات میکند . باران می بارد باز هم او سرفه میکند سرفه هایش به وسعت آسمان است و تمنای دلش عز قدس. به نگاه دنیائی ما ذره ذره به پایان میرسد . خودش میگوید وقتی سرفه میکند دارد آغاز میشود آغازی بی پایان در سکوت و تنهائی روزی هزار بار تکه تکه به شهادت میرسد . لحظه به لحظه تشیع میشود صادق روشنی جانباز شیمیائی دفاع مقدس

 


 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
شهدا امام زادگان عشقند ....
شهید سید محسن حسینی

بسیجی شهید سید محسن حسینی ؛

تازه از بیمارستان مرخص شده بودم  که رفتم

مزار شهدا سید محسن هم بود دید منو گفت

همینجا محل دفن  گفتم بشین  سید ؛  این چه حرفیه

انشالا نصیب ما که نشده گفت  تا حالا  ببینیم و   گفتم

اگه تو رفتی ما را هم با خودت ببر گفت اون شلوار خاکی

 تو بده  گفتم سید جاناگه اون  چی بگم  رفتم  نه نگفتم

دادم رفت و  چند وقت بعد همانچا که گفته بود 

 شد مزار  بسیجی شهید  سید محسن حسینی

سید  برا من هم کاری نکردبی معرفت  خبری ازش

نیومد رفت و ما را فراموش کرد ... حالا  یه روزی ببینمش

 

برای شادی روح شهید سید محسن حسینی صلوات

 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
درد دل با شهدا

 

 

شهدا ذخائر عالم بقا هستند .

شما میتوانید با کلیک بر روی درد دل با شهدا دلنوشته های خود را با شهدا بگوئید چناجه مایل باشید دلنوشته شما را بروی سایت قرار دهیم . ما را مطلع کنید .

( برای شادی روح شهدا صلوات )

با عاشقانه های دفاع مقدس مهمان دل های گرم شماست .

 

 

 

 http://diareranj.ir

آخرین دوران رنج

 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
دلباختگان راه عشق
لاغر  و شكسته و تكيده  روي تخت افتاده نخاهش قطع شده بود  پسر جواني رفت جلو سلام كرد  ضبظ را گرفت جلو يش لطف ميكنيد حالا كه جنگ تمام شده از روز هاي دفاع مقدس از گذشته تان براي ما  يه خاطره بگيد ؟جانباز  نگاهي كرد و گفت : گذشته كه گذشته چي بگم از چيزي كه گذشته و فراموش شده يه خاطره خاطره از جنگ بگيد ؟  خاطره!؟ من هجده  ساله كه روي اين تخت با زخم بستر تو اين بستر هستم  خوبه خاطره هست اين نه …!؟  جوان شرمگينانه سرخ با چشمي پر از اشك خدا حافظي كرد و رفت …؟

    جانباز قانون صبر تو را بر کدامین کتیبه نوشته اند ....
 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
جنگ بود دلدادگی
 فاو بود . عمليات بود . گرادن خط شكن از لشكر ۲۵ كربلا ؛ بچه هاي بسيجي منتظر رمز عمليات بودند. رمز كه خوانده شد بچه ها ؛ دل به خظر زدن توي معبر خوردن به مانع ؛ سيم خار دار بود. حلقوي به هم پيچيده نه فرصت باز كردنش بود. نه ميشد فكر كرد .چه كنيم يكي از رزمنده ها با پشت خوابيد روي سيم خاردار بچه ها روي شكمش را لگد ميكردن و رد ميشدن نفر آخري خودش بود رزمنده از تنش خون ميريخت . پل شد رزمنده بسيجي تا رها شوند از خصم دشمن زبون .
«‌ديروز پل ميشديم از سر دلدادگي براي رهاي ؛ امروز نردبانمان ميكنند براي …
 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
روزی جنگی بود ...
پاهايت‌ را جمع‌ کن‌ من‌ هم‌ بنشينم
مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند
هوا تاريک‌ بود. خيلي‌ تاريک‌. از ماه‌ خبري‌ نبود. ستون‌ نيروها از کنارة‌ گِلي‌جاده‌ «فاو ـام‌ القصر» در حال‌ حرکت‌ بودند. مرحله‌اي‌ ديگر از عمليات‌والفجر 8 جريان‌ داشت‌. گاهي‌ سينه‌ خيز، گاهي‌ بدو و گاهي‌ دولا دولامي‌رفتيم‌. عباس‌ تيربارچي‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز کشيده‌ بود. خمپاره‌ وکاتيوشاهاي‌ دشمن‌، يکريز دشت‌ را گرفته‌ بودند زير آتش‌ خود.
آتش‌ ته‌ قبضة‌ شليک‌ کاتيوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمايان‌ شد. حساب‌کار خودمان‌ را کرديم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌که‌ گلوله‌هاي‌ يکي‌ دو متري‌، يکي‌ بعد از ديگري‌ بر سرمان‌ فرود بيايند وجهنمي‌ از آتش‌ و انفجار ايجاد کنند. عباس‌ با ديدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پريد داخل‌ سنگر که‌ روي‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ کسي‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ ديد يک‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهايش‌ داخل‌ چاله‌ کوچکي‌ که‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌. براي‌ اينکه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اينکه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظري‌ بيندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شليک‌ کاتيوشا بود،مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند...»
من‌ و ميثم‌ که‌ متوجه‌ قضيه‌ شده‌ بوديم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوري‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ ديد آن‌ کسي‌ که‌ پاهايش‌ را هل‌ مي‌داده‌ تاکنارش‌ بنشيند، کسي‌ نيست‌ جز جنازه‌ يک‌ سرباز عراقي‌ با کله‌اي‌ متلاشي‌شده‌ و بدني‌ پاره‌ پاره‌. با وجودي‌ که‌ تيربارهاي‌ دشمن‌ زير نور منور بهترمي‌ديدند و شليک‌ مي‌کردند، سراسيمه‌ از سنگر پريد بيرون‌ و آمد طرف‌ ما. تاخنده‌ من‌ و ميثم‌ را ديد گفت‌: «بي‌ معرفتها شما مي‌دانستيد و به‌ من‌ نگفتيد؟»
 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
ترکش های سرکش

مي‌دونم داريد اين روزها سرکشي مي‌کنيد. مي‌خواهيد خودي نشون بديد. مي‌خواهيد به من بگيد ديدي سر حرفت نبودي و نتونستي تحملمان کني. کور خونديد. اون وقتي که اومديد، سرخ بوديد و پنجه‌هامو متلاشي کرديد. من که با شماها کاري ندارم. چه شب‌هايي که تا صبح نخوابيدم. براتون گفته بودم از اون شبي که به مهماني تنم اومديد. تازه تقصير من که نبود. اگه دست من بود، مي‌بردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست كه با شما باشم. بودم، اما حالا داريد سرکشي مي‌کنيد؛ لابد پيش خودتون مي‌گيد عجب آدم پوست‌کلفتي هست اين مرد. اين‌همه تنش‌رو تکه‌تکه کرديم، اما...

حق دارم دستم رو قايمش کنم. شما كه جاتون بد نيست. به شما که بد نمي‌گذره. حالا زديد به سيم آخرو مي‌خواهيد کار رو يکسره کنيد؟ خوب، من تا آخرش ايستادم. من بايد بنالم. من بايد رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خيلي آسونه، اما تحمل خيلي از آدم‌ها که سروته‌شون پشيزي نمي‌ارزه، سخته؛ آدمها اين آدماي متقلّب و متظاهر و هيچي نفهم که از درد و رنج چيزي نمي‌فهمن.

خنده داره. مي‌خواهيد چي رو به من ثابت کنيد؟ مردانگي، وفا يا بي‌وفايي رو؟ غصه نخوريد. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.

 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
مکالمه با خورشید
مکالمه با خورشید
آن روز ها مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچکم را تا آسمان مخابره میکرد
امروز آن دفترچه ها پاره است
آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد
امروز پاره است
خدایا تماس بگیر
باز با دلم
حتی هزار بار پیغامت را بگذار وقتی که نیستم
این شیطان لعنتی
هر روز
خط های ذهنم را اشغال میکند
هی با شماره های غلط زنگ میزند
نشانی های جعلی نشانم میدهد
او میخواهد من با نشانی های جعلی سراغش را بگیرم
او میخواهد دلم اشتباه کند
تا با اشتباه های دلم حال کند
میخواهد فریبم دهد
تا پیوسته من سراغش را بگیرم
خواب دیدم
نه خواب وبیداری نمیدانم
راستی خواب و بیداریم بهم آمیخته بود
فرشته ای به من گفت:
مرد تو گوشی دلت را بد گذاشتی
آن وقتی که خط فیکس تو را مکالمه با خورشید پیوسته بود
اکنون ...
یادش بخیر روی خاکریز
آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد
اکنون پاره است
خدایا باز با دلم تماس بگیر
بار دیگر با دلم تماس بگیر پیغامت را بگذار هزار بار ..
 نوشته شده توسط غلامعلی نسائی |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS





Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir

Copyright © 2006 All Rights Reserved by diareranj.Blogfa.com